NO SUBJECT
we are the creature of our creation
فقط فقط حرف دلم
we are the creature of our creation
من فكر مي كنم
هرگز نبوده قلب من
اين گونه
گرم و سرخ:
احساس مي كنم
در بدترين دقايق اين شام مرگزاي
چندين هزار چشمه خورشيد
در دلم
مي جوشد از يقين؛
احساس مي كنم
در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس
چندين هزار جنگل شاداب
ناگهان
مي رويد از زمين.
آه اي يقين گمشده، اي ماهي گريز
در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو!
من آبگير صافيم، اينك! به سحر عشق؛
از بركه هاي آينه راهي به من بجو!
من فكر مي كنم
هرگز نبوده
دست من
اين سان بزرگ و شاد:
احساس مي كنم
در چشم من
به آبشر اشك سرخگون
خورشيد بي غروب سرودي كشد نفس؛
احساس مي كنم
در هر رگم
به تپش قلب من
كنون
بيدار باش قافله ئي مي زند جرس.
آمد شبي برهنه ام از در
چو روح آب
در سينه اش دو ماهي و در دستش آينه
گيسوي خيس او خزه بو، چون خزه به هم.
من بانگ بر گشيدم از آستان ياس:
(( - آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم! ))
دخترک به خودش مطمئن بود .
همه ارزش زندگی اش را در این می دانست که هیچ وقت پایی به خطا نگذاشته .
ولی سید جلو آمد و به او گفت : "خانم حجابتو درس کن " تازه جواب سوالی را که یک ساعت پیش از
نامزدش پرسیده بود گرفت . که چرا هر سال نسبت به سال قبل اینقدر استقبال از این سفر های
مذهبی کم می شود ؟
از نظر من این کتاب بخشها مبهم زیادی برای ما ایرانی ها داره مثلا همین بخشی که انتخاب کردم .
البته من هیچ جایی برای نقد اثر ایشون رو ندارم . اما چیزی در من گفت که این پاراگراف خیلی اوقات صادق نیست .
به نظر شما چطور ؟
از میان همه راه هایی که انسان برای صدمه زدن به خودش انتخاب کرده است بدتر از همه عشق بوده است .
همیشه به خاطر کسی که به ماعشق نمی ورزد ُ ما را ترک کرده یا قصد ترک ما را دارد ُ در حال زجر کشیدن هستیم .
اگر مجرد باقی بمانیم برای آنست که هیچ کس به ما علاقه ای ندارد ُ اگر ازدواج کرده و متاهل هستیم زناشویی را به بردگی تبدیل می کنیم .
چقدر وحشتناک است .
واقعیت رابطه ما حضور حقیقتی است که پیرامون ما چرخ می زند .
حتی هنگامی که به چیزی مشکوکیم قلب ما تردید ندارد . حتی هنگامی که به زندگی می گوییم نه آنچه جهان می شنود بله است .
در آنچه به عنوان تجربه های نوین از آن یاد می شود نه تنها می تواند توسط انسان ها شنیده شود . خداوند همواره آن را بله می شنود .
خط بزن این بختک و تا با تو رویایی شه دنیا
کوچولو من و عموهات دنیا رو قشنگ میخواستیم
کوچه رو بدون دیوار شب و رنگ به رنگ میخواستیم
ما تلاشمون و کردیم واسه آتیش زدن شب
واسه بربا کردن صلح بین بروانه و عقرب
تو به فکر این جهان باش که ترازوی خرابه
یه طرف کاسه ی زهره یه طرف تنگ شرابه
یاد با برهنه ها کن که گرفتار حیاتن
بچه های گشنه یی که عطش یه آب نباتن
کوچولو بازی شروع شد
دیگه این دنیا و این تو
به سیاهی زمونه
رنگ رویا بزن از نو
کوچولو من و نگاه کن که نگاهت بر حرفه
تو زمونه ای که حرف تازه گفتن نمی صرفه
کوچولو من و عموهات فکر فردای تو بودیم
برای تو می شکستیم برای تو می سرودیم
رویامون این بود که دنیا جای امنی بشه اما
خیلی فاصله س هنوزم بین اون رویا و دنیا
تو به فکر آدما باش نه به فکر یه قبیله
فکر اون برنده ای باش که اسیره بشت میله...
دل من با چه اصراري ترا خواست،
و من ميدانم چرا خواست،
و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده
كه نامش عمر و دنياست ،
اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست
لحظه ديدار نزديك است .
باز من ديوانه ام، مستم .
باز مي لرزد، دلم، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است
يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.
زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
گيس شون قد كمون رنگ شبق
از كمون بلن ترك
از شبق مشكي ترك.
روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير
پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.
از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
از عقب از توي برج شبگير مي اومد...
« - پريا! گشنه تونه؟
پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟
مرغ پر شسه شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟ »
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا
متن کامل پریا رو می تونید تو ادامه مطلب بخونید :
فریادی و دیگر هیچ
چرا كه اميد آنچنان توانا نيست
كه پا سر ياس بتواند نهاد.
بر بستر سبزه ها خفته ايم
با يقين سنگ
بر بستر سبزه ها با عشق پيوند نهاده ايم
و با اميدي بي شكست
از بستر سبزه ها
با عشقي به يقين سنگ برخاسته ايم
اما ياس آنچنان توناست
كه بسترها و سنگ ها زمزمه ئي بيش نيست !
فريادي
و ديگر
هيچ